تبليغاتX
دختر گلم

دختر گلم

خاطرات دخترم مریم

+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/06ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

بعد از دوری

چند وقتی بود دل ودماغ نوشتنم نبود . نمی دونم شاید یه جور افسردگی  .یا خیلی مشغله فکری دارم . به هرحال تقصیر همه چیز وهمه کس هست به جز تنبلی خودم .

 

اول یه خبری بهت بدم اگه خدا بخواد داریم خونه دار میشیم . خونه ای که با زحمت هایی که بابا کشید ه بدست اومده نه حمایت مالی کسی . رنگ خونه هم تمام شد و من برای اتاقت رنگ سبز انتخاب کردم امیدوارم خوشت بیاد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/01ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

آرایش

 

 

این دختر خانومی که خودشو نقاشی کرده توی که با لوازم آرایش مامان زندگیمونو نقاشی کردی منم به ناچار همه رو جمع کردم هفت تا سوراخ قایم کردم . این ماتیک خوشگل منه که من خیلی دوسش داشتم و روی صورت نازت نقش بسته . خدا بیامرزش خیلی ماتیک خوبی بود . از ابرو برداشتن بابایی و اصلاح آقاجون . نقاشی مادرجون با سایه های همه رنگ گرفته تا رنگ آمیزی لباس خونه و دیوار و .... .

یادم افتاد به اون روزایی که همسایه ی خانوم یزدانی . خاله هاجر بودیم و تو هروقت میرفتی خونشون میخوابیدی روی تخت و ازشون میخواستی تا آرایش هفت قلمت کنند . اگر یه قلمش هم جا می افتاد جیغ وداد به پا میکردی . خدا مرگم بده همش ازک بزک میومدی خونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/21ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

فوران عشق

تازگیها یه کارایی میکنی که عشقم بهت یه دفعه فوران میکنه و اونوقته که میگیرمت توی بغلم و بوسه بارونت میکنم . از وقتی بگم که هروقت میخوای بیای توی خونه کفش هاتوجفت میکنی میزاری توی جا کفشی . از وقتی بگم که کنارم می ایستی برای نماز وتمام حرکات منو تقلید میکنی . آخر دستم جانماز برام جمع میکنی و میزاری سرجاش . دیروز که رفته بودیم جشن وهمه توی سالن نشسته بودند وقتی از حیاط میومدی توی سالن کفشاتو در می آوردی . من کفشاتو پات میکردم و تو دوباره تا از حیاط میخواستی بیای توی سالن کفشاتو دم در در می آوردی . فکر کنم اونجا رو با خونمون اشتباه گرفتی . تازه اونجا یه کاری کردی که من از تعجب این شکلی شده بودم . وقتی بهت کیک تعارف کردند و توهم برداشتی دیدم داری دنبال یه چیزی میگردی . طرف یه سطلی رفتی و پوست کیک انداختی توی سطل زباله . خیلی ذوق کردم . نمی دونم چرا از این که تو یاد گرفتی که تمیز و مرتب باشی یا اینکه از خودم راضی بودم که تونستم رفتارهای خوبی بهت یاد بدم .دوست دارم خانومم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/21ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

عمو پورنگ میگه؟

چند وقتی هست که یه کار جالبی میکنی که همش تاثیرا ت دیدن عمو پورنگ . عمو پورنگ برنامه ای که تو وقتی میبینی . پر از شور وهیجان میشی وکنار تلویزیون همش با لا پایین می پری . بعضی موقع ها هم ازم میخوای همراهیت کنم . منم تمام کارو زندگیمو ول میکنم . ومن وتو با آهنگهای عمو پورنگ که اینقدر صداش بلند شیشه های خونه میلرزه .شروع به پریدن میکنیم .( به قول فرشید رادیو پس فردا ..فک کن . البته باکمی عشوه) عمو پورنگ میگه دست پدر مادرتونو ببوسید . تو هم میای دست منو میگیری و بوس میکنی اونجاس که دلم میخواد بخورمت . هییییی وای چه کار خطرناکی . یه وقت ازذوق زیاد جو گیر میشم میخورمت حالا دیگه هر وقت بهت میگم عمو پورنگ چی گفته . ؟ میگی؟ دس بیه (یعنی دستو بده) بعدم دستم بوس میکنی . الهی من قربونت برم همه ی وجودم

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

مامان این چیه؟

این کلمه میگه تو دیگه بزرگ شده . کم کم داری مستقل میشه همه چی اطرافتو داری میشناسی و این منو خیلی خوشحال میکنه . اینجور موقع ها به وقتی فکر میکنم که تو خیلی کوچولو بودی و نمی تونستی حرفی بزنی . و فقط با گریه هات ازم میخواستی که کنارت باشم . بهت برسم . الان که داری وارد سه سال میشی احساس میکنم دارم نتیجه ی زحمت هایی که برات کشیدم می بینم . دارم می بینم . اون گلی که بهش رسیدم . حالا جون گرفته . غنچه گلاش داره باز میشه . بعضی موقع ها بهت خیره میشم و غرق میشم تو رویاهام که یه روزی به واقعیت می پیونده . روزی که تو خانومی شدی واسه خودت و سرت تو کتاب و مدرسه و دانشگاه . جزوه و... منم دیگه سنی ازم گذشته . مثل زمانی که خودم لحظه شماری میکردم برگردم خونه . مامانم با اون غذا های خوشمزش که روی اجاق گاز گرم بود . ببینم . مامانمو ببینم جون بگیرم . آخ چقدر دلم میخواد یه بار دیگه برگردم به اون روزا . حداقل تو خواب ببینم .

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

دلچسب ترین غذای عمرم

امروز ظهر دلچسب ترین غذای عمرم خوردم درست که مرغ  ومسمایی نبود و فقط یه عدسی ساده بود. اما دلچسبیش به خاطر این بود که من وتو روی اپن آشپزخونه نشستیم و بشقاب غذامونو گذاشتیم وسط و دوتایی خوردیم . بین غذا هم هی برام جیک جیک میکردی (منظور همون حرف زدنت) با اون دستای کوچولوت لقمه میگرفتی و میخوردی

الهی قربونت برم جات دیگه شده رو پیشخون آشپزخونه همش از رو مبل بالا میری و میشینی اونجا دیروزم در حین بالا رفتن با اجازه تون افتادین . اما مگه فایده ای داره . خدا کنه واست اتفاقی نیفته .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/11ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

شیرین زبونم

دوهفته ای هست که اومدیم به خونه جدید . ومن تازه فرصت کردم برات بنویسم . عزیز دلم چند وقتی هست که احساس میکنم داری بزرگ میشی ووارد سه سالگی . کلمه های بیشتری میگی و خیلی زور میزنی جمله بندی کنی . مادر میگه قربون حرف زدنت که مثل کلاغ حرف میزنی . من میمیرم واسه اون لحظه های که با من حرف میزنی . و میخوای برام یه چیزی تعریف کنی منم که به زور دو سه تا کلمه حالیم میشه با گفتن: آره مامانی تشویقت میکنم بیشتر برام حرف بزنی تا منم بیشتر ذوق کنم .راستی کلمه مادر دیگه میتونی بگی . اما یکم پس و پیش که میگی( ما یر) . به خاله . هاجر میگی . (باجر ). خاله هاجرم نامزد کرد انشاالله که خوشبخت بشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/11ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

اسباب کشی

فکر کنم این آخرین پست که توی این خونه برات میذارم . آخه داریم اسباب کشی میکنم و به یه خونه جدید میریم. گفته بودم یه روزی میرسه که باید از اینجا بریم ونمیدونیم چطور از خاله هاجر و خانم یزدانی و مامان عفت دل بکنیم . داریم از پیش شون میریم اما نه زیاد دور . بازم میتونیم همدیگرو ببینیم . راستی خونه ی که گرفتیم نزدیک مسجد همونجایی که تو بهش میگی( ا ما).

از اسباب کشی بگم که دو روز دستم بنده . وقربونت برم که کمکم میکنی دیروز با اون دستای کوچولوت زور میزدی نمک پاشو بپیچی لای روزنامه . ای مامان دورت بگرده که اینقدر به من کمک میکنی . کمک نگو فقط کارمو صد برابر میکنی .

از گیرهای سر رنگی خوشگلت بگم که چقدر دوسشون داری وبهشون میگی( گ و)و همش از من میخوای بزنم به موهات . بعضی وقتها هم گیر ه هاتو میدم دست و میگم برو تا خاله هاجر برات بزنه . . تازگیها خیلی آدامسی شدی خیلی آدامس دوست داری بهم میگی مامان . آداس .

کلمه های که میگی نسبت به دو ماه پیش خیلی بیشتر شده . مثل دایی خیلی قشنگ میگی دایی ایمان همش میگه بگو دایی .

اسب میگی ( اس ) از بس که اسب دوست داری دیشب بردیمت میدون امام تا اونجا هرچی دلت میخواد اسب ببینی .

 

چند وقتی هست بابایی یه کم سرش خلوت شده . تقریبا یه شب در میون میریم پارک حاضریمونو میزنیم دیشب توی خواب میگفتی تاب تاب عباسی مامان بابا .توی پارک یه چیز عجیبی ازت دیدم . موقع سر سر بازی یا به قول خودت( لیز ) دیدم یه بچه ای هول دادی تعجب کردم . چون همیشه خجالت میکشی و وقتی اون صحنه رو دیدم تازه یه کم خوشحالم شدم که می تونی از خودت دفاع کنی . راستی یه چیزی بگم بابایی میگه مامانت همش سر نوبت تاب برای تو با مردم دعوا میکنه . قدرشو بدون

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/13ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

ماه رمضان وچادر نماز

بالاخره بعد از دوسال تونستم روزه بگیرم . روزای اول خیلی برام سخت بود چون خیلی روزا بلند بود هوا هم گرم . ماه رمضون امسال توی چله تابستون شروع شد . هنوز نتونستم از شیر بگیرمت . قربونت برم که هنوز مثل کنه بهم چسبیدی . شیر خوردنت باعث میشه زیاد ضعف کنم اما . دوست دارم روز ه هامو بگیرم . مادر همش میگه اگه بخوای تو این روز هات به خانومی(تو رو میگه ) سخت بگیری و یه وقت اذیتش کنی خدا هیچ کدوم روزه هاتو قبول نمی کنه فقط به مریمم باید برسی . خلاصه که خیلی هواتو دارند. چند بار ظهر ها واسه نماز با خاله هاجر خانم یزدانی رفتیم مسجد که اونجا هم مهر و سجاده واسه خودت میذاشتی شروع میکردی مثل ما نماز بخونی . از سجده رفتند بگم که وقتی سجد میرفتی قشنگ داراز میکشیدی و میخوابیدی روی مهر و یه چیزایی هم که من نمیدونم پچ پچ میکرد . . غصه ام بود واسه چادر نداشتند این که دوست داشتی یه چادری روی سرت بندازم و نماز بخونی منم همش چادر بزرگا رو رو سرت میذاشتم . تا خاله هاجر که کلاس خیاطی میره . برات یه چادر نماز خوشگل دوخت(دستش درد نکنه) که وقتی سرت میکنی خانومی ازت میباره دخترم . دیروز صبح تولد امام حسن مجتبی سرت کردم رفتیم مسجد مولودی . اینم افتتاح چادر نمازت  
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/05ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

شکر خدا

عزیزم چند وقتی هست حالم شدید گرفته وهیج جوری حال خوشی پیدا نمی کنم . اما با این حال وقتی فکرشو میکنم . به شوق تو که صبح چشمامو باز میکنم و روزم شروع میکنم . اما اگه تو نبودی دلم میخواست تا ابد بخوابم . چند روزی هست که بیشتر به این موضوع پی بردم تو همه ی همه ی همه ی دلخوشی منی . وفقط بخاطر تو زند ه ام . تازگیا کنارم میشینی و حرفامو گوش میدی با زبون بی زبونی خودت باهام حرف میزنی . با اون دستای کوچولوت اشکامو پاک میکنی .  باورم نمیشه اینقدر به فکر منی .چند وقت پیش کاری کردی که فهمیدم با این که هنوز سنی نداری اما حامی منی . خدا رو صد هزار بار شاکرم از این که دختر گلی مثل تو بهم داده که تنهام نذاره و برام همه چی باشه . دلم میخواد وقتی بزرگ شدی و این صفحه رو خوندی بدونی خیلی خیلی دوست دارم وتا لحظه ای که نفس میکشم . بخاطرت هرکاری میکنم تا تو به تمام بهترینها برسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/07ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط آرزو  |